تبليغاتX
دیوار های کاهگلی یک کوچه ی بن بست

دیوار های کاهگلی یک کوچه ی بن بست

پنجره ای رو به خانه ی پدری

گربه ای دیدم با هزار نقش و نگار

بس عجب بود قدرت پروردگار

ادبی داشت ز خود ستودنی تر

بس که داشت از این بامزگی ها

می پرید از گوشه ای برگوشه ای

بس وروجک بود این پیش کوالا

ولع گوشت دارد این دلبر مظلوم

چون که پیشتش می کند خاله معصوم

خانه ی بابابزرگ است که دارد وابستگی ها

چون نمی خواست برود از خانه ی بابابزرگ ما

شاعر: سبا ادیب نیا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:42  توسط hame  | 

روی پله ها نشسته بودم و داشتم بند کفش هایم رو می بستم و با خودم آهنگی رو زمزمه می کردم.

صدای تق و تق چکش از پایین می آمد. فهمیدم بابا بزرگ زیر زمینه. تا آمدم داد بزنم سلام بـــــــــابـــــــــا بـــــــــزرگ صبح بخیر...

اما او زود تر از من گفت: سارا تویی؟ من با افتخار گفتم: آـــــ رـــــ ه بابا بزرگ، دارم می رم بیرون.

 گفت می ری دانشگاه؟ گفتم نه خیابون کار دارم.

 گفت بورو به سلامت. منم گفتم خداحافظ و او گفت خدا به همراهت.

منم با انرژی ای که از صدایش گرفتم پایم را از خانه بیرون گذاشتم. مطمئن بودم روز خوبی خواهد بود.

دوستش دارم.

خانه ی ساده، بی ریا و پر از محبت اش را دوست دارم.

حیاطی که با گل های یاس و درخت انگور پوشیده شده و باغچه ای که بوی گل های نعناع ی _را در صبح های زود می شود استشمام کرد_ را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم.

کوچه ای با دیوار های کاه گلی و بوی نمناک آن در عصر ها را دوست می دارم.

مهم تر از همه صاحب این خانه را دوست دارم و می گویم او، زندگی اش، خانه اش و نحوه محبت کردنش را که با همه فرق می کند را دوست دارم.

نوه ی چهارمی: *سارا*

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 11:30  توسط hame  | 

 

weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان  weblogtools.ir   بهترین سایت خدمات دهی به وبلاگ نویسان

وقتی میگم دیوار های کاهگلی یک کوچه ی بن بست ، پرواز می کنم از ابتدای کوچه تا انتهای اون و به یاد می آورم ثانیه های زندگی رو که چه آرام و زیبا و پر از هیاهو توی ذهن این کوچه ی کاهگلی جا خوش کرده.

خودت رو احساس کن؛ تو داری آرام آرام به کوچه نزدیک می شی، قدم بر می داری ، به جایی می رسی که دیگه تا ته کوچه پیداست. فرقی نمی کنه شب باشه یا روز کوچه روشن روشنه و تو می دونی که پشت در سوم کوچه یک خونه هست با یک حیاط کوچیک که همهی ما توش جا می شیم یک بالکن که حتما هر کدوم از ما دست کم یک بار توی اون نشستیم و چشم دوختیم به خاطره های همدیگه و یک راهرو، که از اون جا می شه به سه جا رفت می تونی بری زیر زمین ، می تونی بری بالا و از همه مهم تر می تونی بری توی بخش اصلی خونه .    می گم بخش اصلی خونه نه به خاطر اینکه اصل خونه اون بوده نه ! به خاطر اینکه توی اون خونه  یک قلب مهربون ، یک آدم نازنین ، یک بابابزرگ دوست داشتنی ، یک عزیز که نمی خوام دنیا باشه اگه نباشه ، یک تکیه گاه که می شه همه ی غم و غصه ها رو با یک نگاهش از یاد ببری ، یک پناه یک کسی که زندگی همه ماست ، اونجا منتظر ما نشسته .

منتظر دیدن همه توی اون خونه ی دوست داشتنی...

زهرا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0:33  توسط hame  | 

سلام

می خوام چند تا نکته درباره وبلاگ نویسی در این وبلاگ بگم:

1.وقتی مطلب می ذارید اسمتون رو پایینش بنویسین تا خواننده متوجه نویسنده بشه.

2. دومی یه پیشنهاد هست اینکه هممون با همکاری هم یه قانون نامه برای وبلاگ درست کنیم. چه جوری؟ این جوری که قانون هایی که انتخاب کردید توی نظرات وبلاگ بنویسید و درباره قانون های همدیگه نظر بدیم. مهلتش هم از امروز تا یک هفته ی دیگست. البته مطلب هم می تونید بذارید.

3.همگی یه قالب پیشنهاد می دیم و ادرسشو می نویسیم. قالبی که رای بیشتری اورد رو می ذاریم روی وبلاگ.

4. چهارمی رو شما خودتون بگید.

اگه نظری انتقادی درباره ی نکته ها دارید لطفا بگید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 16:47  توسط hame  | 

 

ولادت حضرت رسول اکرم(ص) و ولادت امام جعفر صادق(ع) و همچنین روز بزرگداشت پروین اعتصامی مبارک.

سبا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 23:49  توسط hame  | 

سلاااااااااااااااااااام

من اومدم اراک

من (خاله ـ عمه) سهیلا هستم.

از شوق دیدار شما هیجان زده هستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 18:44  توسط hame  | 

تقدیم به وبلاگ نویسان adibfamily

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 20:19  توسط hame  |