روی پله ها نشسته بودم و داشتم بند کفش هایم رو می بستم و با خودم آهنگی رو زمزمه می کردم.
صدای تق و تق چکش از پایین می آمد. فهمیدم بابا بزرگ زیر زمینه. تا آمدم داد بزنم سلام بـــــــــابـــــــــا بـــــــــزرگ صبح بخیر...
اما او زود تر از من گفت: سارا تویی؟ من با افتخار گفتم: آـــــ رـــــ ه بابا بزرگ، دارم می رم بیرون.
گفت می ری دانشگاه؟ گفتم نه خیابون کار دارم.
گفت بورو به سلامت. منم گفتم خداحافظ و او گفت خدا به همراهت.
منم با انرژی ای که از صدایش گرفتم پایم را از خانه بیرون گذاشتم. مطمئن بودم روز خوبی خواهد بود.
دوستش دارم.
خانه ی ساده، بی ریا و پر از محبت اش را دوست دارم.
حیاطی که با گل های یاس و درخت انگور پوشیده شده و باغچه ای که بوی گل های نعناع ی _را در صبح های زود می شود استشمام کرد_ را با هیچ چیز دیگری عوض نمی کنم.
کوچه ای با دیوار های کاه گلی و بوی نمناک آن در عصر ها را دوست می دارم.
مهم تر از همه صاحب این خانه را دوست دارم و می گویم او، زندگی اش، خانه اش و نحوه محبت کردنش را که با همه فرق می کند را دوست دارم.
نوه ی چهارمی: *سارا*